درّ عدن ز ، نگار بدن عقیق یمن شد
چوغرق خون تن شهزاده قاسم بن حسن شد
درید جامۀ طاقت در این عزا گل سوری
دمی که خلعت دامادیش بدل به کفن شد
بیاد خط لبش سبزه جوی اشک روان کرد
ز نور شمع قدش لاله داغـدار چمن شد
ز نامرادی و ناکامیش به دور جوانی
چه داغها به دل چرخ پیر ودهرکهن شد
چو رو نهاد به میدان فلک سرود به افغان
که طوطی شکرافشان اسیرزاغ وذغن شد
خدنگ وسنگ ز هرسو نثارآن سر وگیسو
سنان خصم جفا جـو عروس حجلۀ تن شد
زبرق آه ملک نه فلک چو رعد خروشان
چو ابر تیغ بر آن شاهزاده سایه فکن شد
چوحلقه زدبزمین خون ازآن کلالۀ مشکین
زمین ماریه رنگین و رشک مشک ختن شد
بخون یوسف گل پنجه زدچوگرگ مخالف
جهان به دیدۀ یعقوب عشق بیت حزن شد
چـو پایمال سمنـد بلا شد آن قد و بالا
روان سـرور روحانیون روان ز بدن شد
ز سوز شمع کرامت به پیشگاه امامت
درون سینه دل مفتقر چو خون به لگن شد
نظرات شما عزیزان:
|