
بسمه تعالی
سینه ای کز معرفت گنجینۀ اسرار بود کی سزاوار فشار آن در و دیوار بود
طور سینا ی تجلّی مشعلی از نور شد سینۀ سینای وحد ت مشتعل از نار بود
نا لۀ با نو زد ا ند ر خرمن هستی شرر گویی اندر طور غم چون نخل آتشبار بود
آنکه کردی ما ه تابان پیش او پهلو تهی از کجا پهلوی او را تا ب آن آزار بود
گردش گردون دون بین کز جفای سامری نقطۀ پرگار وحد ت مرکز مسمار بود
صورتش نیلی شدازسیلی که چون سیل سیاه روی گیتی زین مصیبت تا قیامت تار بود
شهریاری شد به بندِ بنده ای از بندگان آ نکه جبریل امینش بند ۀ دربار بود
از قفـای شـاه ، بانو با نوای جا نگـداز تا توانا یی به تن ، تا قوّت رفتار بود
گرچه بازوخسته شدوزکار دستش بسته شد لیک پا ی همتش بر گنبد دوّار بود
دست بانو گر چه ا زدامان شه کوتاه شد
لیک بر گردون بلنداز دست آن گمراه شد
|