بر حسن بی پایان تو هر قدر افکندم نظر دیدم که روز افزون بود پیوسته گرددبیشتر
گفتم که ماه خرگهی یا برتر از مهر و مهی با هر چه سنجیدم تو را دیدم ازآنی خوبتر
در وصف روی و موی تو د یگر نشاید گفتگو کاین یک بودمشک ختن یاآن یکی رشک قمر
همچون تو ای شیرین لقا باور نمی آید مرا نیکوئی از جنس ملک خوشروئی ازنوع بشر
تا هست جانم در قفس یا در تنم گردد نفس شوق توام پاید به د ل شور توام آید به سر
هر شام تنهائی که من جان میسپارم درغمت کو جز خیا لت شبروی تا باز آرد این خبر
تخمی که ازعشق وادب برخاک من افشانده ای می گردد از مهر و وفا در جان پاکت بارور
با هر طرف بشتافتن امروز نتوان یافتن یک همچومن دلداده ای یاچون تودلداری دگر
از ما به خلق این زمان در دفتر چشم وزبان یک حسن میماند نهان یک عشق میپاید سمر
این حسن افزون مایه را وین عشق گردون پایه را شرحی نزیبد با زبان وصفی نشاید مختصر
"الفت " به یاد روی تو و اندر کمند موی تو هر صبح گرید تا به شب هرشام نالد تا سحر
نظرات شما عزیزان:
|